گر من به شوق دیدنت از خویش می روم

 از خویش می روم که تو با خود بیاریم

 

 

یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد

 

هوشنگ ابتهاج

 

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم  گریه ی خندیده منم

 یار پسندیده منم  یار پسندید مرا

کعبه منم  قبله منم سوی من آرید نماز

 کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

 آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم  جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا